ابر،قطره،باران...
 
رای 1 نفر   
157 بازدید از این پروفایل
درباره وبلاگ
دسته بندی:
هنر و ادبیات
درباره:
و باران...
آخرین حربه برای شفای سوخته دلان
و نجات خفتگان
و بیداری لا یعقلان
و خروش ذهن شاعران
و باران...
اولین و آخرین معجزه ی راز و نیاز
ابر و آسمان...
باران...
تاریخ تولد وبلاگ:
3 اردیبهشت 1386
درباره نویسنده
نام:
باران
تاریخ تولد:
28 آذر
استان:
تهران
آخرین یادداشت
به موج های دریا برسان سلام ما را...


http://spot-of-rain.persiangig.com/image/4/281.jpg

ساعت از دوازده ی شب گذشته باشد... کنار دریا باشی ... سیاه و کمی مواج می خواندت! می دانم تو هم اعتراف می کنی حقیقتا آدم را می خواند... کمی نزدیک می شوی و حدود فاصله ات از ده متر به پنج متری کاهش می یابد... نگاهش می کنی... موج هایش می خرامند می رقصند و صدایشان  آدم و عالم را مسخر می کند باز نزدیک تر می شوی... دو متر حداکثر فاصله ات باشد... لب لب می زند و جلوتر می آید... موج به موج بیشتر می خرامد و بیشتر سوی قدم هایت کشیده می شود... مثل من باشی متین و آرام می نشینی کفش در می آوری شلوارت را سه یا چهار تا می زنی. گره روسری محکم می کنی و در جهت افق کناره اش راه می روی... نزدیک نمی شوی.... نمی دانم بر حسب کدام قاعده از طبیعت فلان بند و بهمان تبصره او به پیشوازت می آید... پاهایت خنکای مخفی بین شن ها را کشف میکنند... یک لحظه می ایستی جایی که شاید دریا فقط ده سانت انتظار دارد از تو از اراده ات از قدم گذاشتنت... باز تکبر می کنی و فقط رو به رویش – که اگر چشم داشت حتما چشم در چشمش – می ایستی و نگاه می کنی... موج عقب می کشد... دیگر جلو آمدنی نیست... قدمی بر می داری روی رد آمدنش... خنکای رد پای آب را به خنکای شن ها نمی فروشی ... یک قدم دیگر... ناگهان دریا شاد می شود... موجی می آید که ده قدم قبل از این را بوسه می زند... پا را انگشت به انگشت در آغوش می گیرد و جا ی پا خودش محکم می کند... شن های لا به لای انگشتان پا موید است که دریا از تو ماندن می طلبد... یک قدم دیگر با تردید و کنجکاوی و باز دریا ده قدم با شعف و شادمانی... یک دل سر نترس می گذارد به پیش رفتن یک شک سر ناسازگاری می گذارد از حکایت جنجال تاریخی دریا و شب و سیاهی و ... باز قدم بر می داری و جلوتر... شن های این جا روان و تسلیم حرکت موج ... پاهای تو هم بی قرار و عهد شکن با عقل! دریا خوش غمزه و پر نقش و خیال... بند به بند پوست پاهایت را اسیر کرده... برای تصمیم وقت می خواهی... دوباره در جهت افق همان جا شروع به راه رفتن می کنی که دریا لجاجت می کند... موج نامه رسان دریا به پایت چنان بکوبد که بدانی زهر چشم گرفتن از همان قوانین اساسی دریا و آدم هاست! ... نگاهی می کنی... مگر می شود از این آغوش گذشت؟ پشت سرت را نگاه می کنی... رو بر می گردانی... نکند همه چیز تقصیر گالیله بود و زمین صاف صاف است و از این جا تا آخرش دریاست؟ بر می گردی... دریا نا امید... دریا تنها دریا درمانده دریا ساکت و ... می بینی که دریا در خودش می بارد... آرام آرام از شن های گوش به فرمان زیر آب می رسی به نیمه خشکی های شن های ساحلی و چند متر آن طرف تر خشک خشک خشک فقط کمی خنک... نگاهش می کنی... قهر است... نه لبخندی نه نازک موجی نه حتی نسیم بی موقعی برای دل ربودن... فریاد می زنی... تو بی انتها زیبا و درخشانی... جوابت می خشکد ... روی مرز موج هایی که دیگر نیامدند با دریا... در حال دور شدنی که صدای کوبشی می پیچد... بر می گردی... ایمان می آوری دریا دنیای پر احساس بی منت از آدم هاست...

 

پ.ن۱: سال پیش را به یاد دارم هر روز از ساعت شش عصر تا غروب آفتاب می رفتم ایوان طبقه ی هشتم برج هتل رو به دریا کنار میله ها می نشستم و ...

 

پ.ن۲: و هم چنان شنبه در صدر مشغولیت فکر و احساس باران است... دعا بفرمایید...

 

پ.ن۳: می گوید نیا! می گویم چرا؟ صندلی می گذارد کنار صندلی ام می نشیند و نگاهم می کند... نگاهش می کنم... می گوید می آیی از تمام کارهایم می افتم! می گویم چرا؟ می گوید سخن گفتن با تو ارجح است دیگر... ! می گویم نه! می گوید حکم صادر نکن! نیا! لطفا... کارها واقعا عقب است! می ایستم و به جد می گویم باشد! نمی آیم... سمت در که می روم ادامه می دهد دل تنگی بماند برای زمان مناسبش... ! دلم نمی خواهد حرف هایت با گرفتاری هایم آمیخته شود...! حیف است! متوجهی ؟ حیف است... آن قدر فهیم و متعهد هستم که بگویم ممنون... نمی آیم دیگر... اما اراده ای از غیر می رسد و در دهانم جمله را می چرخاند تا بگویم فردا ساعت یازده بیایم؟ می آید و رو به رویم می ایستد و می گوید این اشتراک نظرها به نتیجه نمی رسند! حرصی در دلم فریاد می زند می رسند! ادامه می دهد بیا... منتظرت هستم...

 

پ.ن۴: پ.ن۳ کاملا حقیقی ست... البته دیالوگی ست که صد در صد سو تفاهم را بر می انگیزد!

پ.ن5: بین تمام شخصیت های کارتونی و فانتزی wall.e دوست باران است :)


30 July 2010, 3:55 am

نظرات دیگران
تولدتون مبارک