عقربه های ساعت 11 ساعت بود که روی عدد یک ایستاده بود و دقیقه شمارش دیگر نای حرکت کردن نداشت ..
تیتراژ سریال فاصله ها که ریخت توی خونمون وحید که حالا هفته ها بود مدیر ساختمان شده بود از جاش بلند شد و رفت توی اتاق تا با انبوه فاکتورها و ورق های قدیمی مدیر قبلی انقدر سر و کله بزنه تا شاید کسری د ومیلیون تومنی بالاخره تکلیفش معلوم بشه ...
کتاب " به کسی مربوط نیست " حالا رسیده به صفحه ی 216 دقیقا همون جایی که حتی اگر مجموعه داستان هم باشن بدجوری معتادت می کنن و تازه واست جذاب و جالب می شن ..
پنجره ی آشپزخونه همیشه ی خدا بازه .. حتی با وجود اینکه کولر روشنه یا گاهی خونه نیستیم اما دلم نمیاد ببندمش ..
همین طور که تلویزیون دیالوگاشو بی هیچ مخاطبی پخش کرده بود توی حال و بعدشم راهرو و در انتها اتاق لا به لای کاغذهای وحید ، بوی تهران این بار متفاوت تر از این چند ماه اخیر به گوش رسید ... بوی خط خطی های بارون بود که بیرون از پنجره ی آشپزخونه داشت می بارید ..
کتاب رو همین طور باز گذاشتم روی زمین و دویدم سمت پنجره و صورتم رو جا کردم میون هوای بارونی که وسط تابستون بر آسمان تهران سرزده وارد شده بود ..
وحید رو صدا کردم و به رسم رمان های فارسی ازش خواستم چشم هامونو بندیم و آرزوهامونو به استقبال بارون بفرستیم ...
1 August 2010, 1:17 am